سلام دوست جونا خوبيد
من هم بد نيستم ديروز تو شركت بودم كه مامان زنگ زد و خلاصه طلسم شكسته شد و خلاصه مامان ددا اينا ما رو دعوت كرده خونشون براي فردا كه امشب باشه خلاصه ما هم كلي تعجب زده شديم تو شركت هم خبر ديگه نبود غير از اينكه ددا 1 آپارتمان هم فروخت دست بالش باز تر شد خلاصه بعد از شركت رفتم مفتح 1 آتليه 3 تا عكسم رو كه كلي هم روش كار كرده بودم رو دادم برام رو شاستي بزنه 20 در 30 فكر كنم خيلي ناز بشه براي تو اتاق خواب
خلاصه بعد از اونه هم اومدم خونه خالمم هم كه اينجاست كلي ني ني بازي كرديم و ميخواستم برم خياطي ولي حسش نبود گرفتم خوابيدم تا ساعت 6 خلاصه برادرم زنگ زد و گفت برم ستارخان پيش ضبط ماشين فروشي آخه من چند روز پيش كه رفتم كارواش نمي دونم چيكار كرده بود هم ضبط ماشين از كار افتاده هم بوق و هم چراغ ها البته چراغ ها رو بردارم درست كرد بوق رو هم چند روز خودمان نقش بوق رو داشتيم تا ديروز يعني همش جيق ميزدم تو ماشين ضبط ماشين هم 30 تومان ناقابل خرج برداشته آخه يك كارواش رفتم 5 تومان اين همه تو خرج افتادم البته شايان ذكر است تو كارواش كارگره زد پرده پشت ماشين رو هم پاره كرد ديد من ديگه قاطي كردم رفت 1 نو برام دوباره نصب كرد البته دلم سوخت براش آخرش 1 هزاري براش گذاشتم كنار
خلاصه اين هم ماشين
بعدش ددا زنگ زد و گفت افطار برم خونشون خلاصه من هم رفتم اونجا افطار رو خورديم بعد افطار هم مشغول به شلوغ بازي و بعدش شام رشته پلو و گوشت داشتند من هم 10 سالي بود رشته پلو نخورده بودم لذتشو بردم خلاصه موقع رفتن هم ددا خواهش كرد فردا زود تر از مامانم اينا برم خونشون و براش خريد كنم خيلي باحال من هم قبول كردم آخه ددا بچه آخر هستش و مامان هم ديگه زياد اهل وسايل تزيين خونه نيست ددا سفارش كلي وسايل پارچ و ليوان و فنجون و .... همه در حد طرح خيلي جديد سفارش داده تا امروز من برم بخرم و ببرم خونشون خيلي جالب نيست
آها راستي ديروز از مزون لباس عروسي زنگ زدند و براي خودشون بالاتنه لباسم رو تغيير مدل دادند من هم كه ديگه كاملا بي خيال شدم اصلا برام مهم نبود هيچي بهش نگفتم اين هم از ديروز ما
فعلا باي باي همتون
دوشنبه
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط doda


