و اصلا هم خبري نيست
مثلا دو هفته تا عروسي مونده اصلا نمي دونم ميشه يا نه
۱ اتفاق بد هم افتاد باباي ددا كه سرطان پروستات داره
ميخواد اول مهر بره اول كنه آخه من نمي دونم چه موقعه عمل كردن ايشون بود
واقعا گيج مغز شدم
بعد از شركت هم رفتم خونه ديدم خالم كه تازه فارغ شده اومده خونمون چند روزي بمونه آخه طفلكي دپرسي بعد از زيامان گرفته
همش بي قراري ميكنه مادر بزرگم هم به رحمت خدا رفته
اين خاله ما هم اولين بچه ش هست خيلي دوست داره همه دوربرش باشن خلاصه ايشون و شوهرشون و نينيشون اومدن خونه ما البته شوهرش ميخواست بره خونشون كه خالم و مامانم نذاشتن
آها راستي چه قدر مخالف اين بود كه اين شوهر خالم شب بمونه خونه ما
خلاصه هرچقدر هم بهش اس ام اس دادم بيا اينجا گفت سرم درد ميكنه و نيومد شب هم هي ميگفت برو به مهمونات برس خيلي حسوده اين دداي ما
ببيچاره خالم خيلي زجر ميكشه خيلي درد داره ديشيب خيلي حالش بد شد رفتيم طبقه پايينيمون دكتر هست صداش زديم و اومد اون هم كلي آزمايش براش نوشت از موقعه اي كه اين خالم رو ديدم از بچه دارن شدن ميترسم فكر كنم خيلي سخت باشه حالا فهميدم چرا بهشت زير پاي مادر هست به خدا خيلي سختي داره از ديشب تا حالا فكر كنم فقط خالم ۱ ساعت خوابيده خلاصه اين هم اوضاع و احوال ما مثلا دوهفته ديگه عروسي ماست
خلاصه اين هم چند مدل لباس جهت خالي نبودن عريضه :
http://irapic.com/view/2qibqc3.jpg-59933.html
http://irapic.com/view/2rp4jo2.jpg-14126.html
http://irapic.com/view/4c13y8i.jpg.html
http://irapic.com/view/10yf3x0.jpg.html
http://irapic.com/view/11l38lj.gif.html
http://irapic.com/view/naml2.jpg.html
http://irapic.com/view/DSC00044.JPG-44927.html


