تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

مهموني

ديروز از صبح شركت بودم ساعت 1 از شركت رفتم خونه  رفتم حموم و بعدش تندي رفتم پيش اون خياطه براي لباسهاي پاتختي و حنابندون
بعدش رفتم پيش لباس عروسيه اونجا من اصرار و بر مدل خودم كردم و اون هم متقاعد شد
حلاصه بعدش رفتم حريد هاي ددا رو انجام دادم ساعت 5 هم رسيدم خونه ددا اينا اونجا هم كمي كمك كردم به مامان شوشو و البته 1 از جاري هاي محترم هم بودند
خلاصه مامان اينا خودم ساعت 7 و نيم رسيدن افطار رو خورديم و خلاصه حرف و خنده از اين حرفها
تو اين مابين ها ماشا ا... اين خواهر شوهره هر روز داره بيشتر خودشو رو ميكنه حرف از حنابندون شد من گفتم اصلا نمي خوام حنابندون بگيرم 1 هو جاريها و خواهر شوهر چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميخواي بگيري گفتم خسته ميشم اصلا حس اين كار رو ندارم اونها هم نه حتما بگير آخه 1 از ايرادات خانواده ددا اينا اين هست خيلي مقيد هستند مثلا تو فيلم نامزدي من همش يا منم يا خواهرم يا مامانم يا خاله هام از اونها هيچكي تو فيلم نيست به خاطر اين خيلي از رفتارشون بدم مياد خواهرشوهر ميگفت ما رسم داريم حنابندون خيلي مفصل بگيرم اونجا ميخواستم بلند شم خرخرشو بجوم بگم نامزدي هم از سرت زياد بود بچه پرو ميگفت مهمونا خيلي كم بودن به نظرتون 80 تا كم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودشون تا ما افطار دعوت نكرده بوديم به روي خودشون نمي آوردن بابا 1 بار بايد خانواده عروسمون رو دعوت كنيم اونوقت چه توقع هايي دارند من هم افتادم رو دنده  لج و اصلا حنابندون نميگيرم راستي دارم استعفا  ميدم چون من بعد از ازدواج نمي خوام كار بكنم خلاصه دنبال خونه هستيم تو امير آباد يا فاطمي نزديك خونه مامان اينا خلاصه فقط 2 هفته مونده و من هيچ كاري هنوز نكردم

دوشنبه

سلام دوست جونا خوبيد
من هم بد نيستم ديروز تو شركت بودم كه مامان زنگ زد و خلاصه طلسم شكسته شد و خلاصه مامان ددا اينا ما رو دعوت كرده خونشون براي فردا كه امشب باشه خلاصه ما هم كلي تعجب زده شديم  تو شركت هم خبر ديگه نبود غير از اينكه ددا 1 آپارتمان هم فروخت دست بالش باز تر شد خلاصه بعد از شركت رفتم مفتح 1 آتليه 3 تا عكسم رو كه كلي هم روش كار كرده بودم رو دادم برام رو شاستي بزنه 20 در 30 فكر كنم خيلي ناز بشه براي تو اتاق خواب
خلاصه بعد از اونه هم اومدم خونه خالمم هم  كه اينجاست كلي ني ني بازي كرديم و ميخواستم برم خياطي ولي حسش نبود گرفتم خوابيدم تا ساعت 6 خلاصه برادرم زنگ زد و گفت برم ستارخان پيش ضبط ماشين فروشي آخه من چند روز پيش كه رفتم كارواش نمي دونم چيكار كرده بود هم ضبط ماشين از كار افتاده هم بوق و هم چراغ ها البته چراغ ها رو بردارم درست كرد بوق رو هم چند روز خودمان نقش بوق رو داشتيم تا ديروز يعني همش جيق ميزدم تو ماشين ضبط ماشين هم 30 تومان ناقابل خرج برداشته آخه يك كارواش رفتم 5 تومان  اين همه تو خرج افتادم البته شايان ذكر است تو كارواش كارگره زد پرده پشت ماشين رو هم پاره كرد ديد من ديگه قاطي كردم رفت 1 نو برام دوباره نصب كرد البته دلم سوخت براش آخرش 1 هزاري براش گذاشتم كنار
خلاصه اين هم ماشين
بعدش ددا زنگ زد و گفت افطار برم خونشون خلاصه من هم رفتم اونجا افطار رو خورديم بعد افطار هم مشغول به شلوغ بازي و بعدش شام رشته پلو و گوشت داشتند من هم 10 سالي بود رشته پلو نخورده بودم لذتشو بردم خلاصه موقع رفتن هم ددا خواهش كرد فردا زود تر از مامانم اينا برم خونشون و براش خريد كنم خيلي باحال من هم قبول كردم آخه ددا بچه آخر هستش و مامان هم ديگه زياد اهل وسايل تزيين خونه نيست ددا سفارش كلي وسايل پارچ و ليوان و فنجون و .... همه در حد طرح خيلي جديد سفارش  داده تا امروز من برم بخرم و ببرم خونشون خيلي جالب نيست
آها راستي ديروز از مزون لباس عروسي زنگ زدند و براي خودشون بالاتنه لباسم رو تغيير مدل دادند من هم كه ديگه كاملا بي خيال شدم اصلا برام مهم نبود هيچي بهش نگفتم اين هم از ديروز ما



فعلا باي باي همتون

ديروز

ديروز از صبح شركت بودم و اصلا هم خبري نيست مثلا دو هفته تا عروسي مونده اصلا نمي دونم ميشه يا نه ۱ اتفاق بد هم افتاد باباي ددا كه سرطان پروستات داره ميخواد اول مهر بره اول كنه آخه من نمي دونم چه موقعه عمل كردن ايشون بود واقعا گيج مغز شدم بعد از شركت هم رفتم خونه ديدم خالم كه تازه فارغ شده اومده خونمون چند روزي بمونه آخه طفلكي دپرسي بعد از زيامان گرفته همش بي قراري ميكنه مادر بزرگم هم به رحمت خدا رفته اين خاله ما هم اولين بچه ش هست خيلي دوست داره همه دوربرش باشن خلاصه ايشون و شوهرشون و نينيشون اومدن خونه ما البته شوهرش ميخواست بره خونشون كه خالم و مامانم نذاشتن
آها راستي چه قدر مخالف اين بود كه اين شوهر خالم شب بمونه خونه ما
 

خلاصه هرچقدر هم بهش اس ام اس دادم بيا اينجا گفت سرم درد ميكنه و نيومد شب هم هي ميگفت برو به مهمونات برس خيلي حسوده اين دداي ما

 

ببيچاره خالم خيلي زجر ميكشه خيلي درد داره ديشيب خيلي حالش بد شد رفتيم طبقه پايينيمون دكتر هست صداش زديم و اومد اون هم كلي آزمايش براش نوشت از موقعه اي كه اين خالم رو ديدم از بچه دارن شدن ميترسم فكر كنم خيلي سخت باشه حالا فهميدم چرا بهشت زير پاي مادر هست به خدا خيلي سختي داره از ديشب تا حالا فكر كنم فقط خالم ۱ ساعت خوابيده خلاصه اين هم اوضاع و احوال ما مثلا دوهفته ديگه عروسي ماست

 

خلاصه اين هم چند مدل لباس جهت خالي نبودن عريضه :

 


http://irapic.com/view/2qibqc3.jpg-59933.html

 


http://irapic.com/view/2rp4jo2.jpg-14126.html

 


http://irapic.com/view/4c13y8i.jpg.html

 


http://irapic.com/view/10yf3x0.jpg.html

 


http://irapic.com/view/11l38lj.gif.html

 


http://irapic.com/view/naml2.jpg.html

 


http://irapic.com/view/DSC00044.JPG-44927.html

 


http://irapic.com/view/65789.jpg-75560.html

اندر احوالات

سلام دوست جونا خوبيد من كه اصلا اصلا خوب نيستم اوضاع خيلي قاطي پاطي شده ما هنوز خونه نگرفتيم من خودمو آخر ميكشم از ريلكسي ددا

پنج شنبه از صبح خونه ددا اينا بودم اونجا با خواهر ددا رفتيم پيش خياطي و سفارش لباس ها رو دادم خلاصه بعدش تندي من اومدم خونه تا به مامي كمك كنم آخه شب مامان و برادرها و خواهر ددا مهمون ما بودند البته خواهرش چون مهمون داشت گفتند نميان البته غير اونها دايي كوچيكم و خانومش كه من اصلا ازش خوشم نمياد و پدر بزرگم هم مهمون ما بودند خلاصه رفتم خونه كه ددا زنگ زد و گفت تمام غذاها رو برداريم و بريم فشم افطار و فردا برگرديم به مامان گفتم گفت اشكال نداره ولي مامان ددا گفته بود نه تو زحمت ميفتن خلاصه بهتر ماشد و همين تهران مونديم خلاصه مامانم زحمت كشيده و آش و سبزي پلو و مرغ و قرمه سبزي و ژله هاي رنگارنگ و حلوا و .... جاتون خالي درست كرده بود سر افطار ددا اينا همراه با مامامي و پدر و بردار ها همراه با خانمهاشون و بچه هاشون دايي من و خانومش و پدر بزرگم اومدن افطار خورديم گل گفتيم گل شنيديم و بعدش ساعت ۱۱ شام خورديم مامان هم چون غذا خيلي زياد بود براي همشون كشيد تا ببرن دقيقا كاري كه تو نامزدي كرد براي همشون غذا كشيد تا سحري داشته باشند خلاصه شب رفتند و ما هم هي ظرف شستيم خونه جمع كرديم

جمعه هم ددا منو به هواي پر كردن فرم اطلاعات خانواده كشوند خونشون ۱ ساعت اونجا بودم كه ددا با برادرش رفتند فشم براي پول دادن به كارگر ها آخه دارند كار بنايي اونجا انجام ميدن من هم برگشتم خونه خلاصه شب هم بامامان اينا رفتيم مركز خريد پونك آها بوستان خيلي باحاله من خيلي وقت بود نرفته بودم كلي هم بلوز ملوز خوشمل خريدم برگشتم خونه ددا هم چون خيلي خسته بود شب فشم موند

شنبه هم كه من اومدم شركت و خبر خاصي هم نبود بعدش بعد از شركت رفتم باز پارچه خريدم آخه خياطه گفته بود بعدش هم خونه ددا اينا بودم ددا خيلي ناراحت و كلافه است ماهنوز خونه نگرفتيم اون وضعش از من خيلي بدتر هست خلاصه خيلي برام دعا كنيد امروز كافر شدم و روزمو خوردم آخه ديروز تا ساعت ۹ بيرون بودم و افطار نخوردم صبح هم سحري كم خوردم

 

خلاصه خيلي التماس دعا

حس نوشتن نداشتم فقط به خاطر دوستاي گلم نوشتم

راستي عكس سرويس رو امروز ساعت ۷ صبح انداختم ۱۰ تا انداختم ولي خوب نميشد شرمنده دوست جونا

 

 


فعلا باي 

عكس سرويس كمي واضح تر :
 


http://irapic.com/uploads/1221464941.jpg

عكس

سلام عكس سرويس طلا

http://usera.ImageCave.com/mahmoudi/DSC00039.JPG.jpg

کمی واضح تر :


http://irapic.com/uploads/1221464941.jpg

عكس گل روز خواستگاري :

http://i33.tinypic.com/2i737tk.jpg

عكس گل روز بله برون :

http://i34.tinypic.com/25a5ax2.jpg

كيك روز بله برون كه ددا اينا آوردن

http://i35.tinypic.com/2cmnfol.jpg

 

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog