چند روز پيش من احمق زنگ زدم و با خانم دوست ددا در مورد سورپرايز كردن ددا صحبت كرديم قرار شد يا خونه ما يا ۱ رستوران بريم بدون اينكه اون بفهمه من اونجا ببرمش و مثلا ايشون سورپرايز بشن و باز من احمق شبش به ددا گفتم مژگان زنگ زده بود و داشتيم صحبت ميكرديم در مورد تولد تو هم صحبت كرديم اون هم يهو قاطي كرد نه تو نبايد با اون در مورد تولد صحبت ميكردي من ديگه نمي خوام با اونها رابطه داشته باشم حالا فكرشو بكنيد همين آدمها دوستان از پدر مادر نزديكترنر براش من هم همينجور موندم كه چرا اصلا اينو آدم حساب كردم خلاصه بعدش من زود تلفن رو قطع كردم و گفتم خوابم مياد آخه نمي خواستم چند روز مونده به تولدش دعوا كرده باشيم
خلاصه تو اين چند روز هم روز ۳ يا ۴ بار مژگان زنگ ميزد و من هم جواب نمي ددام
ديروز ساعت ۱۲ كه داشتم با ددا تلفني صحبت ميكردم بهش گفتم : راستي مژگان چند بار زنگ زد و من هم ديدم تو ناراحت ميشي جوابشو ديگه ندادم دوباره از اون ور خط براي قاطي كرددددددددددددد كه چرا جوابشو ندادي اين دفعه من ديگه عصباني تر از هميشه گوشي روش قطع كردم خلاصه دوباره خودم ۱ اس ام اس دادم من ميخوام مژگان و سعيد مهدي پگاه و عباس رو براي تولدت شام دعوت كنم زنگ زد و گفت نمي خواد تقصير من احمق هستش كه براي اين موجود بيش از ارزش قائلم
خلاصه تا شب هم اولش گفتم زود ميرم خونشون ميرم تو اتاقش كيكش رو هم ميبرم و خلاصه يواشكي اونجا ميشينم تا اون بيادو سورپرايز بشه ولي ديدم اصلا نمي تونم
خلاصه ساعت ۷ عصر رفتم كيك رو گرفتم و رفتم خونشون ديدم بله اونجا خيلي شيك و خيلي بي تفاوت نشسته و برادرش در مورد اينكه برادرش فردا با ماشين ايشون برن ويلاي ايشون صحبت ميكنند من آخه نمي فهمم اين برادر بيشعور كي ميخوادذ دست از سر من و ماشين و زندگي ما بردار احمقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق
خلاصه بعد از رفتن بردارشون و بردن سوئيچ و كليد ويلا من خيلي از بيشعوري و بي ارادگي ددا نارحت شدم
ولي به روي خودم باز نياوردم
بعد شام خورديم بدون اينكه حتي با من ۱ كلمه حرف بزنه خلاصه بعد از شام هم به سلامتي برق رفت اون هم رومبل لم داد و موبايل بازي ميكرد من هم مثل احمق ها نشسته بودم بعد از يك ساعت مادرشون هر كاري ميكردد ددا ۱ تشكر از من بكنه نكرد كه نكرد من هم ديدم بايد برم خونمون خلاصه با چشم گريون اومدم خونمون
تو راه هم اس ام اس داده حق نداري ديگه بياي اينجا !!!!!!!!!!!!!!!
من هم زنگ زدم و گفتم بدون اين اس ام اس هم من ديگه پامو اونجا نمي زارم خلاصه كلي دعوا كرديم من هم واسه خودم تا ساعت ۱۱ داشتم تو خيابونها با ماشين دور ميزدم البته همش با موبايل با ددا دعوا از نوع بسيار خفن ميكردم
بعدش هم گوشيمو خاموش كردم
فقط ميتونم بگم من خيلي احمقم كه براي اين آدم اينهمه انرژي صرف كردم
حالم ازش بهم ميخوره
اين همه شب تولد ددا
هيچ عكسي هم نتونستم بگيرم حتي شمع هاي كيك هنوز تو ماشين هستش ولي كادوهام تو خونشون موند
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 توسط doda
دوستان سلام 1 مشورت !!!!
راستش ما تو خانواده در حد اعتلال مقيد هستيم ولي در جشنها و پيش دوستام هميشه من قبلا بدون روسري بودم
ولي وقتي با ددا دوست شدم و قرار بر ازدواج شد يكي از درخواست هاش روسري سر كردن من بود البته اون اوايل فكر ميكردم خيلي مهم نيست ولي من ميرم تو جمع دوستاي ددا همه خانم هاشون بدون روسري و خيلي راحت ولي من نه همش فكر ميكنم دارم خفه ميشم
راستي ددا خودش به خانم دوستاش دست ميده شوخي هم ميكنن ولي من اصلا نبايد اينكار رو انجام بدم
حالا ديگه من از اين وضعيت خسته ام چيكار كنم به نظرتون ؟؟؟؟؟؟
من عاشق اين آهنگم
وقتی تو نيستی گم میشه آفتاب...خاکستر میشه حرير مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب...شب دلهره شب اضطراب
وقتی تو نيستی دنيا شب میشه...شب از دل من شب تا هميشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه...لحظه لحظه نيست٬نبض تشویشه
بیتو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه...از رنگ خاک و حسرت پرواز
هيچکی عاشقت اينجور که منم... نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تويی که بد کردی با من... گله میکنم دل نمیکنم
هيچکی عاشقت اينجور که منم... نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تويی که بد کردی با من ...گله میکنم دل نمیکنم
بیتو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه... از رنگ خاک و حسرت پرواز
بیتو نه صدا مونده نه آواز...نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه... از رنگ خاک و حسرت پرواز
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط doda
ديروز هم از صبح شركت بودم
همش تو فكر بود كه براي ددا چي بخرم
چيكار كنم ا
ولش فكر كردم خونه خودمون تولد ميگيرم
و همه و دوستاشو هم دعوت ميكنم بعدش گفتم نه با دوستاش ميريم رستوران و كيك هم ميخرم و تولد ميگيريم
و همش از ديرز تو اين فكرها هستم خلاصه ديروز تو سركار زن دوست ددا به اسم مژگان زنگ زد
و من هم در مورد همه چي صحبت كرديم و درمورد تولد هم با ايشون صحبت كردم و مشورت كردم اون هم گفت اگه دوست داري بيا خونه بگير البته اصلا اينكار انجام نمي دم
خلاصه در مورد همه چي صحبت كرديم راستي جاي مزون خوب سراغ نداريد من برم لباس عروسم رو به اميد خدا سفارش بدم
بعداز شركت هم رفتم اول هفت تير اونجا ۱ حلقه بسيار ناناز ديدم و البته مد نظر قرار دادم تا با ددا بريم ببينيم بعدش هم چند تا سرويس ديدم كه بد نبود خلاصه بعد اومدم ميدان وليعصر ماشين رو توي يك كوچه گذاشتم و پياده رفتم خيابان گردي چه قدر تو ميدون وليعصر گ ش ت ا ر ش ا د واي ميسته
با خودم هي غر زدم و راهم رو دور كردم و از يك طرف ديگه رفتم تا گير ندن
خلاصه اين م ملكته ماست ديگه
از پاساژ كيش ۲ تا تاپ خريدم سبز و صورتي
۱ دست لباس ورزشي پوما
دوتا رژ لب اكليلي كه يكيش كالباشي اكليلي هست و يكيش هم طلايي هست البته اكليلي تا بلو نيست ها
خلاصه ۱ ساندويچ مخصوص آيدا هم خريدم و تا خونه مشغول خوردن و لذت بردن از آهنگ آي ستاره از آصف بودم
بعدش هم تو خونه كه رسيدم تا ۸ استراحت كردم ددا زنگ زد برم خونشون كه گفتم حسش نيست
اون هم ناراحت شد
شب هم ساعت ۱۱ دوباره ددا زنگ زد با هم صحبت كرديم و بعدش هم لالا كرديم

فقط ۱ روز مانده تا تولد ددا و من هنوز هيچي نخريدم
راستي اين هم عكس خريدام:
اين رژ لبام هست :
http://irapic.com/uploads/1219595776.jpg
اين تاپ هام هست :
http://irapic.com/uploads/1219613739.jpg
اين هم لباس ورزشي :
http://irapic.com/uploads/1219597458.jpg
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط doda
چهارشنبه از صبح شركت و هيچ خبري هم نبود

شب هم ددا زنگ زد و گفت بيا بريم حلقه و سرويس طلا ببينيم

من هم خوشحال و سرحال رفتيم يك مدل سرويس ديدم ولي فعلا گفتم صبر كنم 10 جا ديگه برم بعدا ميخريم

حلقه هم كه فعلا هيچ چيزي خوب نديدم با شاياش ها هم ميخواستم انگستر خيلي خوشمل بخرم كه اون هم گفتم امروز ميرم هفت تير اگه چيزي نديدم بعدش ميخرم

خلاصه شب هم خونه ددا اينا موندم پنچ شنبه صبح اومدم خونه خودمون ددا هم كلي عوض شده

و هي عشقولانه ميشه خلاصه ساعت 5 اومد خونه ما و البته گفت بامامان اينا من بريم فشم كه قرار شد مامان اينا ساعت 9 بيان ما دوتا خودمون راه افتاديم خلاصه اونجا هم اولين ته چين زندگيم رو درست كردم بد نشد شب هم مامان اينا ساعت 10 رسيدن تا 1 بيدار بوديم و خوش گذشت

شب هم با اينه هوا خيلي سرد بود ولي چادر زديم تو بالكن و منو ددا و امير دداشم تو چادر خوابيديم مامان اينا تو خوابيدن صبح هم ساعت 10 بيدارشديم صبحانه بعدش مي باغچه آب داديم با ددا
ددا ميگه اين سبزي ها بچه هاي ما هستند خيلي بايد مراقبشون باشيم
خلاصه بعد از نهار هم مامان اينا رفتند و منو ددا هم تا ساعت 8 بوديم شب هم اومديم خونه البته من فوري غش كردم صبح كه اول صبح اومدم شركت
خلاصه اين بود تعطيلات ما راستي من الان يك لاك صورتي زدم به صورت خيلي جيغ البته با ديزاين سفيد تابلو
اون هم تو اين شركت خيلي مثلا مقرراتي
راستي 2 تولد ددا دوشنبه است و من هنوز كادو نخريدم لطفا منو راهنمايي كنيد
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 توسط doda