نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط doda
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط doda
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط doda
دوستان من فكر ميكنم در روابطم با ددا كمي بد عمل كردم خيلي ناراحتم ديشب مثلا ماجايي دعوت بود برادر بزرگه ددا ماشينشو فروخته و فعلا ماشين نداره ديشي هم داشتيم ميرفتيم اومده خونه و سويچ ماشين ددا رو گرفته و خيلي پرو رفتن
اونوقت من و ددا و مامانشون بايد با ماشين من ميرفتيم واقعا عصباني كننده نيست خيلي شيك ميان استفاده ميكنن و بروي خودشون نمي يارن
يا مثلا ويلاي فشم براي ددا است ولي همين برادرهاشون ميان ميريزن ميخورن و دريغ از يك دونه نون كه بخرن بيارن
خداييش يعني چي اينكارا يا پولهاي دستي آنچناني از ددا گرفتن و هنوز پس ندادن اونوقت ددا بايد عرويشو تاريخشو عوض كنه چون برادرشون داره خونشو عوض ميكنه آخه اين درسته خيلي ازشون بدمممممممممممممممممممممممممممم مياد يا مثلا ديشب دارم از ددا خداحافظ ميكنم داد ميزنه ددا بيا تو ديگه محمد(پسرخاله ددا ) منتظرت آخههههههههههههههههههههه واقعا اين شعور
يا اونروز تو فشم مادر ددا داشت جارو برقي ميكشيد برادر ددا اومده تو ميگه پس عروسا چيكار ميكند شما كار نكنيد بديد به اونها بكشنننننننننننننننننننننننننننننننننن آيا واقعا اين ادبه
خانم ايشون كه اصلا زحمت نميكشن و كار نمكنن حتما منظورش من بودم
خلاصه از ديشب خيلي ناراحتم ولي هنوز به ددا نگفتم آخه اين چه وعضيه در عوض مامان ددا خيلي ماهه خيلي گله يا خواهرش ولي برادرهاش فقط دارند ميچاپنشششششششششششششششش و نميگن اين زندگي داره براي خودش من چيكار كنم خيلي ناراحتم
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط doda
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط doda
نمي دونم از ديشب چرا اينطوري شدم شايددر تصميم اشتباه كردم از ديشب خيلي ناراحتم
بزاريد مي از خودم بگم من رويا هستم متولد سال ۶۱ و ليسانس الكترونيك و در يك شركت خيلي خوب دارم كار ميكنم
حدودا دو سال پيش وقتي من بعد از الكترونيك داشتم مترجمي زبان ميخوندم در دانشگاه علمي و كاربردي شهريور ماه بود يادمه
يكروز داشتم ميرفتم سعادت آباد براي خريد تو چمران يك زانتيا كه دوتا پسر هم توش بود خيلي بد جلوي من پيچيد من هم عصباني خلاصه من هم پيچيدم جلوش و رو ترمز زدم واينستادم و دوباره گاز دادم و رفتم خلاصه تو چمران تا سعادت آباد همينجوري لاي كشي و يجورهاي كل كل بود
خلاصه تو ميدون سرو راننده زانتيا جلوي من ترمز خيلي بدي كرد پياده شد و به طرفم اومد من كه عباني ديدم ايشون باحالت خندون و كارت به دست تشريف آوردند خلاصه ايشون شمارشون رو دادند و رفتن و خواهش كه حتما تماس بگيرم از من خواست كه همون لحظه تو موبايلم بزنم شمارشو خلاصه من هم زدم ولي انگار حواسم نبود دكمه سبز رو هم زدم و مكالمه برقرار شده بود حدود نيم ساعت مكالمه فعال بود و اون هم اصلا قطع نكرده بود جالب اينكه من تو ماشين براي خودم آواز هم ميخوندم بي خبر از دنيا
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط doda