تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

يكشنبه

از صبح شركت بودم و دنبال تالار بودم و خلاصه بعد از شركت رفتم دنبال ددا و با هم رفتيم تالار   ها   رو  ببينيم ولي اول رفتيم آپارتمانها رو كه تحويل گرفته بود رفتيم داخلش رو ديديم خيلي شيك بود و كاملا ضد زلزله  ولي چون يكخوابه است نميريم اونجا اونجا رو ميديم رهن و جايي ديگه ميريم كه نزديك خونه مامان اينا من هم باشه آخه اون تو غرب تهرانه و ما تو مركز  هستيم و دوست دارم همينجا ها باشم

بعدش هم رفتيم تالارهاي رو ببينيم  راستي هلي جونم منظر هم رفتيم چون ساعت ۶ نيم بود داخل سالن رو نشون داد قرار امروز برم داخلش رو ببينم خيلي هم ممنون از زاهنماييت بعدش ميخواستيم بريم فرح زاد كه من اصلا حوصله نداشتم و خسته بودم   بعدش با ددا رفتيم خونشون واي كه چقدر تو راه تو ترافيك بوديم     خلاصه شام هم جاتون خالي عدس پلو خورديم و من زودي اومدم خونه امروز هم آگهي رهن آپارتمان رو داريم دعا كنيد زود رهن بشه ما بريم سر زندگيمون 



  


شنبه

ديروز از صبح اومدم شركت تو شركت هم خبري نبود تا بعد ازظهر هم با ددا در مورد آگهي   دادن   آپارتمان ها صحبت كرديم و خلاصه آگهي رهنشو دديم براي دوشنبه دعا كنيد زود رهن بره و ما بريم ي خونه رهن كنيم خلاصه ديروز ميخواستيم بريم تالارهاي   كه هلي جونم   معرفي كرده ببينيم كه ددا گفت امروز ميريم و گفت امشب رو بيا خونمون مامان برات خورشت كرفس درست كرده من هم عاشق خورشت كرفس هستم حاضر شدم و ۸ خونشون بوديم باهم كمي تي وي نگاه كرديم   بعدش شام و بعد از شام من ميخواستم بيا كه ددا ميگفت بمون ولي چون مامانم خونه نيست من اومدم خونه پيش بچه هام البته قبل از اومدن در سمت شاگرد ماشين خراب شده بود كه ددا برام درست كرد دستش درد نكنه خلاصه اومدم خونه كمي ارامو انجام دادم با ددا هم صحبت كردم و بعدش لالا كردم







آخر هفته

روز چهارشنبه نيومدم شركت خونه جاري جان مولودي بود و من و مامان ساني خواهرم رفتيم اونجا البته   يك جعبه شيريني گرفتيمو رفتيم خلاصه نهار هم اونجا بوديم تا ساعت ۵ و من همچنان در قهر بسر ميبرم شب هم رفتم بيرون و تنهايي براي خودم يك مانتو خوشمل از فاطمي خريدم

پنج شنبه هم از صبح خونه بود بعدازظهر ميخواستيمك بريم فشم كه از قضا برادر ددا هم راه با خانم و بچه البته با ماشين ددا   رفته بودنند و البته قصد ۱ هفته اتراق در اونجا رو داشتند به همين دليل ما هم نرفتيممممممممممممممممممممممممم

خلاصه تا شب با ددا در خونشون مشغول بحث و دعوا و در نهايت آشتي كرديم جمعه هم از صبح اونجا وديم ظهر من از ددا خداحافظي كردم و رفتم خونه خالم كه نينيش تازه دنيا اومده يك پسر جينگول و ناز خيلي خوشمل تازه ده روزشههههههههه
http://i33.tinypic.com/14so7q0.jpg

 اين هم عكسش مسخلش نكنيد ها روسري سرشه چون تازه از حموم اومده

خلاصه بعد از اونجا هم ددا زنگ زد و من دوباره رفتم دم خونه ددا اينا وباهم رفتيم بيرون دور زديم و من ساعت ۹ نيم رفتم خونمون

 


اشتباه يا غلط

دوستان من فكر ميكنم در روابطم با ددا كمي بد عمل كردم خيلي ناراحتم ديشب مثلا ماجايي دعوت بود برادر بزرگه ددا ماشينشو فروخته و فعلا ماشين نداره ديشي هم داشتيم ميرفتيم اومده خونه  و سويچ ماشين ددا رو گرفته و خيلي پرو رفتن اونوقت من و ددا و مامانشون بايد با ماشين من ميرفتيم واقعا عصباني كننده نيست خيلي شيك ميان استفاده ميكنن و بروي خودشون نمي يارن

يا مثلا ويلاي فشم براي ددا است ولي همين برادرهاشون ميان ميريزن ميخورن و دريغ از يك دونه نون كه بخرن بيارن خداييش يعني چي اينكارا يا پولهاي دستي آنچناني از ددا گرفتن و هنوز پس ندادن اونوقت ددا بايد عرويشو تاريخشو عوض كنه چون برادرشون داره خونشو عوض ميكنه آخه اين درسته خيلي ازشون بدمممممممممممممممممممممممممممم مياد يا مثلا ديشب دارم از ددا خداحافظ ميكنم داد ميزنه ددا بيا تو  ديگه محمد(پسرخاله ددا ) منتظرت آخههههههههههههههههههههه واقعا اين شعور

يا اونروز تو فشم مادر ددا داشت جارو برقي ميكشيد برادر ددا اومده تو ميگه پس عروسا چيكار ميكند شما كار نكنيد بديد به اونها بكشنننننننننننننننننننننننننننننننننن آيا واقعا اين ادبه

خانم ايشون كه اصلا زحمت نميكشن و كار نمكنن حتما منظورش من بودم خلاصه از ديشب خيلي ناراحتم ولي هنوز به ددا نگفتم آخه اين چه وعضيه در عوض مامان ددا خيلي ماهه خيلي گله يا خواهرش ولي برادرهاش فقط دارند ميچاپنشششششششششششششششش و نميگن اين زندگي داره براي خودش من چيكار كنم خيلي ناراحتم

ادامه

خلاصه ميخواستم به مامانم زنگ بزنم يكهو ديدم واي گوشي نيم ساعته روشنه سريع گوشي رو قطع كردم بعد از چند دقيقه ديدم خودش زنگ زده و كلي شوخيو از اين حرفها كه غير از رانندگيت صدات هم قشنگه خلاصه اين شد كه من با ددا دوست شدم اون هم چه دوستيه در نوع خودش بينظير تو دوران دوستيمون شبي نبود كه ددا نياد در خونمون و زنگ بزنه بيا پايين بعضي شبها كلافه ميشدم كه آخه هرشب كه همديگرو نمي بينن حتي اگه من مسافرت ميرفتم روزي كه برميگشتم حالا هر ساعتي يك سر ميومد تا پايين ساختمان و يك بوق يك ماچي چيزي بعدش ميرفت خيلي دوران شيريني بود فارغ از تمام غم هاي عالم هرشب يكجا ميرفتيم خيلي خيلي دوران خوبي بود اخه يادش بخيررررررررررررررررر

آشنايي

نمي دونم از ديشب چرا اينطوري شدم شايددر تصميم اشتباه كردم از ديشب خيلي ناراحتم بزاريد مي از خودم بگم من رويا هستم متولد سال ۶۱ و ليسانس الكترونيك و در يك شركت خيلي خوب دارم كار ميكنم 

 

حدودا دو سال پيش وقتي من بعد از الكترونيك داشتم مترجمي زبان ميخوندم در دانشگاه علمي و كاربردي شهريور ماه بود يادمه

يكروز داشتم ميرفتم سعادت آباد براي خريد تو چمران يك زانتيا كه دوتا پسر هم توش بود خيلي بد جلوي من پيچيد من هم عصباني خلاصه من هم پيچيدم جلوش و رو ترمز زدم واينستادم و دوباره گاز دادم و رفتم خلاصه تو چمران تا سعادت آباد همينجوري لاي كشي و يجورهاي كل كل بود

خلاصه تو ميدون سرو راننده زانتيا جلوي من ترمز خيلي بدي كرد پياده شد و به طرفم اومد من كه عباني ديدم ايشون باحالت خندون و كارت به دست تشريف آوردند خلاصه ايشون شمارشون رو دادند و رفتن و خواهش كه حتما تماس بگيرم از من خواست كه همون لحظه تو موبايلم بزنم شمارشو خلاصه من هم زدم ولي انگار حواسم نبود دكمه سبز رو هم زدم و مكالمه برقرار شده بود حدود نيم ساعت مكالمه فعال بود و اون هم اصلا قطع نكرده بود جالب اينكه من تو ماشين براي خودم آواز هم ميخوندم بي خبر از دنيا

 

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog