تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

يكشنبه

امروز هم با خوابالودگي شروع شد   بعدش هم كار كار بعد از   شركت   هم   رفتم خونه كه ددا بياد خونمون ولي زنگ زد و گفت پسرخالشون از اصفهان اومده و من برم اونجا من هم كشان كشانننننننننننننننننننننن رفتم خيلي خسته بود  بعد از صرف شام خلاصه به زور با ددا خداحافظي كردم و اومم خونه و از ترسم تو هال خوابيدم البته تا ساعت ۱ كار داشتم 


  خلاصه اين هم از ديشب ما راستي ما دنبال يك تالار هستيم براي قبل از ماه رمضان البته اگه خدا بخواد لطفا اگه جاي رو ميشناسيد لطفا بگيد

 

 








شنبه

امروز هم اومدم شركت راستي مامان اينا من از هفته گذشته رفتن ايرانگردي همراه دايي جون اينا همدان مريوان كرمانشاه و .... من هم تنها خونه هستم بعد از شركت خسته رفتم خونه و بعد ددا زنگ زد و گفت مامان شام پخته و بيا اينجا خلاصه من هم رفتم شب هم ميخواستم بيام خونه كه ددا نذاشت بيام خلاصه صبح زود هم راه افتادم اومدم خونه و امروز خيلي خوابالو هستم دارم غش ميكنم از خواب

چهارشنبه و پنج شنبه جمعه

چهارشنبه و پنج شنبه هم همش به مهمون داري گذشت خيلي خسته شدين خلاصه مهمونها پنج شنبه رفتند و ما نفس كشيديم بعد از رفتنشون من خوابيدم تا ساعت ۶ خيلي خسته بودم بعدش با ددا رفتيم خود فشم براي خريد ۲ ساعت طول كشيد صف بنزين هم خيلي معطل شديم خلاصه شام خورديم ولالا كككككككككرديم جمعه هم رفتيم تو باغچه كمي گياه كاشتيم تا در بياد بعدش تا شب كه منو زندداششون رفتيم خريد بعد ساعت ۱۲ راه افتاديم البته جاده شلوغ بود خلاصه ۲ رسيديم خونه مامان اينا من هم رفتن همدان و كرمانشاه من هم چون تو خونه شب بايد تنها ميومندم ددا گفت بمون من هم موندم و صبح از همونجا اومدم شركت

خلاصه تعطيلات خسته كننده اي ولي بد نبود

سه شنبه

امروز مرخصي بود اول صبح ددا زنگيد و فرمودند ساعت ۹ ميرن بهشت زهرا ۴۰ زن باباي عزيز Arabic Veil فرمودند حضور بنده نيز الزامي است خلاصه حاضر شدم و رفتم خونشون بعد رفتيم بهشت زهرا البته من و خواهرشون باماشين من و ايشون و مامي و پدر با ماشيون ايشون انقدر بدم مياد وقتي اين موقع ها پيش مياد بجاي اينكه من با ددا باشم من هم نقش آژانس رو بازي ميكنممممممممممممممممممممم خيلي بهم برميخوره و لي اصلا نشون نميدم خلاصه بعد از بهشت زهرا  هم رستوران رفتيم و بعدش من رفتم خونمون براي عصر لباس جمع كنم اول رفتم خونه يك چرت خوابيدم بعدش لباسامو جمع كردم بعدش رفتم مسجد خلاصه بعد از مسجد جنگ جهاني سوم بين منو ددا اتفاق افتاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد Surprise براي اولين بار خيلي بد سر اينكه ايشون چرا تو جمع همسرشون رو فراموش ميكنن و ميچسبن به فاميل خلاصه بعد از دعوا هم كم كم حاضر شديم كه بريم ويلاي فشم البته با ۴۰ تا مهمان خلاصه توراه ۲ ساعت هم خريد كرديم بعدش ساعت ۱۰ رسيديم شام هم ژامبون خورديم جاتون خاليييييييييييييييييييييييييييي بعدش هم كه زنونه مردونه جدا شد و من ۴ خوابيدم ولي بقيه ۵ يا ۶

دوشنبه

امروز هم از صبح شركت بودم بعدش خونه بعد از استراحت ددا زنگ زد و گفت مامانشون حليم بادمجون درست كردند و من هم برم اونجا من هم سوار بر رخش عزيز به سمت منزل شوشو تاختم  بعدش اونجا تا ساعت ۱۱ بودم كه يهو سر تلفن ايشون بحثمون شد و من هم باحالت قهر به سوي منزل راهي شدم

آخه ددا وقتي كسي زنگ ميزنه يا اس ام اس برام ميده فوري موبايل منو چك  ميكنه حتي بعضي وقتا زود تر از خودم گوشيو ميدو و برميدار خلاصه ولي وقتي من از ايشون سوال ميكنم كي بود ايشون ترش ميكنن

اون شب هم گوشي ايشون زنگ خورد و برادرشون بودند داشتند برنامه فردا را هماهنگ ميكردند بعد از تموم شدند تلفن ازش ميپرسم حميد چي ميگفت ميگه :‌به نظر اين فضولي نيست ؟؟؟به نظرتون اين فضوليه ؟من هم اون شب گفتم حق نداره تو كارهام دخالت كنه

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog