نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط doda
ديروز خيلي خوابالو اومدم شركت بعدش هم به ددا زنگ زدم و چون ماهنوز هيچ كاري نكرديم گفتم تالار رو كنسل كنه اون هم خيلي شيك اوكي دادند خلاصه تا بعد از ظهر داشتم خفه ميشدم اين سومين تالار كه كنسل شد به گره بزرگي خورديم ۳ تا آپارتمان خريده كه تا ۱۲۰ميليون پاس نشه تحويل نميدند و نه ميتونه بفروشه و نه رهن بده خلاصه ما هم تا نتونيم ۱۲۰ تا جور كنيم خبري از هيچ چيزي نيست خلاصه ديشب با ددا ۳ ساعت بحث و دعوا بود خيلي ناراحت و بي حوصله هستم واقعا عروسي ما در نوع خودش بينظيراين سومين تالار كه كنسل شد
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط doda
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط doda
ديرواز صبح شرت بودم و اصلا دلم نمي خواست با ددا صحبت كنم از اونجايي كه اون هم سرش شلوغ بود نزنگيد
حدود ساعت ۵ بهش زنگ زدم كه شناسنامه رو برام بياره اون هم گفت اوكي ولي تا ساعت ۷ كه بهم زنگ زد و گفت بيا دم خونه ازم بگير من هم رفتم اونجا اصلا حرف نمي زدم باهاش خودش ميدونست از اون روزام هست حتي شام هم نخوردم بعد شام هم ميخواستم بيام كه گفت بريم ماشينتو جابجا كنيم و بمون خلاصه من هم موندم و باهم صحبت كرديم اون هم همش سرم غر زد سر لباس پوشيدنم تو مهمومني ها به خدا مني كه اصلا روسري سرم نميكنم به خاطر ايشون سرم ميكنم تمام لباسهاي من هم همه آستين بلندانتخاب ميشه ولي بازهم سرم غر زد خلاصه بعدش ديد من اصلا ديگه كوتاه نميام خودش عذر خواهي كرد صبح هم همش ميگفت ميشه نري سركار بموني ولي خوب چون بايد ميومدم سركار اومدم سركار
راستي الان كه دارم فكر ميكنم خيلي فشار رو ددا هست بعضي وقتا كه اون صحبت نميكنه دليل بر اين نيست كه چيزي رو از من قايم ميكنه شايد اون موقعه حوصله نداره گلم پس نتيجه اخلاقي انقدر زود تصميم نگيرم
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط doda
ديروز هم مثل هميشه نمي دونم چرا اينطوري شده اين روزا بعد از شركت رفتم صادقيه كيف و كفش ببخرم ولي چيزي نخريدم و برگشتم خونه تو راه هم به ددا زنگيدم و گفت داره با دوستاش ميره استخر
من هم رفتم خونه و فيلم خانم و آقاي اسميت رو ديدم بعدش ددا اومد دنبالم و رفتيم باهم خونه مژگان اينا تا ۱ اونجا بوديم
ددا خيلي عوض شده ديگه مثل دوران دوستيمون نيست اصلا ديگه مثل اون موقع ها گرم و صميمي نيست اصلا ريز كارشو ديگه به من نميگه قبلا حتي از ريز ترين كارهاش من خبر داشتم ولي حالا نمي دونم
تو جمع هم ميره يك گوشه واسه خودش ميشينههههههههههههههههههههههههههه
نمي دونم چرا ؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط doda