تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

يكشنبه

امروز هم از صبح شركت بودم ظهر رفتم و هديه ازدواج تامين اجتماعي رو گرفتيم ميانگين دوسال حقوق بود خوب بود من كه راضي هستم از مبلغشFor YouFor YouFor YouFor You بعدش رفتم خونه و كمي لالا كردم بعدش رفتم خونه ددا اينا اونجا باهم رفتيم كلي خريد كرديم آخه روز چهارشنبه در ويلاي فشم اونها ۴۰ تا مهمون دارند و من واقعا نمي دونم كي ميخواد اينهمه مهمون رو راه بندازه البته خوبي ددا اينه كه آشپزيش در حد عاليه و قرار خودش جوجه درست كنه و برنج هم از بيرون  من هم بهش گفتم در هيچ زمينه اي رو من نمي تونه حساب كنه جز خوردن White Hair خلاصه بعدش رفتيم ارغوان و اونجا تالار رو كنسل كرديم و توي راه هي ددا ميگفته به خدا ۱ تالار خوب ميگيريم اصلا غصه نخور ولي مگه ميشه خلاصه بعدش هم رفتيم خونه ددا اينا و شامي خورديم بعدش رفتيم خونه آبجي  خانومشون كه براي فشم دعوتشون كنيم بعدش اومديم خونه و خوابيديم

 

 

راستي من خيلي قلقلكي هستم ددا هم اينو فهميده تا چيزي ميشه فوري منو قلقلكككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك ميده من هم در حد مرگ خندم ميگيره ر

 

خلاصه فكر كنم فردا هم مرخصي باشم ميخواد براي ۴ شنبه كارهامو انجام بدم

 

 

فعلا باي باي

شنبه

ديروز خيلي خوابالو اومدم شركت بعدش هم به ددا زنگ زدم و چون ماهنوز هيچ كاري نكرديم گفتم تالار رو كنسل كنه اون هم خيلي شيك اوكي دادند خلاصه تا بعد از ظهر داشتم خفه ميشدم اين سومين تالار كه كنسل شد به گره بزرگي خورديم ۳ تا آپارتمان خريده كه تا ۱۲۰ميليون پاس نشه تحويل نميدند و نه ميتونه بفروشه و نه رهن بده خلاصه ما هم تا نتونيم ۱۲۰ تا جور كنيم خبري از هيچ چيزي نيست خلاصه ديشب با ددا ۳ ساعت بحث و دعوا بود خيلي ناراحت و بي حوصله هستم واقعا عروسي ما در نوع خودش بينظيراين سومين تالار كه كنسل شد

چهارشنبه

امروز از صبح شركت بودم و ظهر ميخواستم برم بيمه كادوي ازدواج رو بگيرم ولي شناسنامه خودم يادم رفته بيارم و نرفتم بعد از شركت هم رفتم خونه بعدش به ددا زنگ زدم و گفتم نياز فوري به شلوار لي دارم رفتم خونشون و باهم رفتيم شلوار لي خريديم شب هم موندم اونجا فردا صبح با مامان شوشو ميخواستيم بريم لحاف تشك بخريم كه من رفتم خونه و چادر سفيدي رو كه برام خريده بودند رو اوردم تا خواهر شوشو برام ببره خلاصه تا نهار باز برگشتم خونه ددا اينا بعد از ظهر هم رفتيم بهشت زهر بعد هم خونه برادر ددا ختم انعام بودددددددددددددددددددددو بعدش رفتيم اونجا شام هم  خورديم و باز شب من موندم خونه ددا اينا جمعه صبح هم ساعت ۱۲ بلند شديم ساعت ۲ هم من رفتم خونمون تندي حاضر شدم و با مامي و ساني رفتيم خونه خالم سيسموني برون از اين حرفها خلاصه  خودمون خفه كردم از رقص  بعدش ساعت ۹ برگشتيم خونه خودمون ددا زنگ زد و بهش گفتم بيا خونمون اون هم اومد و تا ساعت ۱۲ بود بعدش رفت خونشون

سه شنبه

ديرواز صبح شرت بودم و اصلا دلم نمي خواست با ددا صحبت كنم از اونجايي كه اون هم سرش شلوغ بود نزنگيد حدود ساعت ۵ بهش زنگ زدم كه شناسنامه رو برام بياره اون هم گفت اوكي ولي تا ساعت ۷ كه بهم زنگ زد و گفت بيا دم خونه ازم بگير من هم رفتم اونجا اصلا حرف نمي زدم باهاش خودش ميدونست از اون روزام هست حتي شام هم نخوردم بعد شام هم ميخواستم بيام كه گفت بريم ماشينتو جابجا كنيم و بمون خلاصه من هم موندم و باهم صحبت كرديم اون هم همش سرم غر زد سر لباس پوشيدنم تو مهمومني ها به خدا مني كه اصلا روسري سرم نميكنم به خاطر ايشون سرم ميكنم تمام لباسهاي من هم همه آستين بلندانتخاب ميشه ولي بازهم سرم غر زد خلاصه بعدش ديد من اصلا ديگه كوتاه نميام خودش عذر خواهي كرد صبح هم همش ميگفت ميشه نري سركار بموني ولي خوب چون بايد ميومدم سركار اومدم سركار
راستي الان كه دارم فكر ميكنم خيلي فشار رو ددا هست بعضي وقتا كه اون صحبت نميكنه دليل بر اين نيست كه چيزي رو از من قايم ميكنه شايد اون موقعه حوصله نداره گلم پس نتيجه اخلاقي انقدر زود تصميم نگيرم

دوشنبه

ديروز هم مثل هميشه نمي دونم چرا اينطوري شده اين روزا بعد از شركت رفتم صادقيه كيف و كفش ببخرم ولي چيزي نخريدم و برگشتم خونه تو راه هم به ددا زنگيدم و گفت داره با دوستاش ميره استخر

من هم رفتم خونه و فيلم خانم و آقاي اسميت رو ديدم بعدش ددا اومد دنبالم و رفتيم باهم خونه مژگان اينا تا ۱ اونجا بوديم

ددا خيلي عوض شده ديگه مثل دوران دوستيمون نيست اصلا ديگه مثل اون موقع ها گرم و صميمي نيست اصلا ريز كارشو ديگه به من نميگه قبلا حتي از ريز ترين كارهاش من خبر داشتم ولي حالا نمي دونم

تو جمع هم ميره يك گوشه واسه خودش ميشينههههههههههههههههههههههههههه

نمي دونم چرا ؟؟؟

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog