تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

يكشنبه

سلام دوست جونا خوبيد ديروز انقدر تو سركار سرم شلوغ بود داشتم ميمردم تا بعد از ظهر هم خبري نبود بعد از شر كت هم زودي رفتم خونه و خوابيم تا ساعت ۸ بعد بلند شدم رفتم گيشا ولي هيچي نخريدم بعدش چون موبايلم قطع شده بود ددا زنگ زده بود خونمون و پيگير اينكه من كجام ؟؟؟من هم توضيح دادم كه رفتم گيشا و خريد البته ايشون خيلي ناراحت بودنند مامان من امروز در مورد خونه از ايشون سوال كردند .

راستش ما هنوز خونه نگرفتيم ددا سه تا آپارتمان پيش خريد ولي هنوز تحويلش ندادند و ممنكنه تا اخر اين هفته تحويل بدند ولي مامان من هم هر روز پيگير چي شد پس خونه امروز ديگه ددا قاطي كرد و بعدش گوشي رو گذاشت من هم به روي خودم نياوردم ولي خيلي گريه كردم نمي دونم شانس منه كه اينهمه مشكل داشته باشم من هنوز خريد طلاو حلقه و خيلي چيزهاي ديگه نرفتم

شنبه

ديروز از صبح اومدم شركت بعد از شركت هم چون خيلي خسته بودم زودي رفتم خونه و خوابيدم تا ساعت ۶ نيم بعدش بلند شدم و رفتم شلواري كه براي ددا خريده بودم رو عوض كردم و ددا زنگ زد و گفت برم خونشون

من تندي گازشو گرفتم و رفتم اونجا جاتون خالي خيلي خنديديم و خوش گذشت شب هم اونجا بودم صبح زود اومدم خونه و الان شركت هستم

امروز خيلي تو فكر هستم ما تالار براي ۲۳ مرداد گرفتيم ولي هنوز هيچ كاري نكرديم باورتون ميشه

البته ددا ي مشكلي داره اون حل بشه بقيش حل ميشه برام خيلي دعا نيد خيلي ناراحت هستم

پنجشنبه و جمعه

پنجشنبه هم از خواب بلند شديم و ددا گفت با مامان اينا زنگ بزن كه بيا اينجا من هم زنگ زدم مامان اينا براي نهار اومدند خلاصه نهار خورديم كمي خوابيديم عصر هم رفتيم كوه خلاصه كلي خنديديم خوش گذشت كلي عكس انداختيم

http://i34.tinypic.com/2aiqavn.jpg

http://i34.tinypic.com/346nxnn.jpg

و خلاصه شب هم جاتون خالي آبدوغ خيار خورديم شب هم تا ساعت ۲ ددا و ساني و امير و حميد داشتند با ددا بازي ميكردن من هم كه ساعت ۱۲ خوابيدم

جمعه هم از صبح كه بيدار شديم كمي خونه رو تميز كرديم و بعدش نهار مامان درست كرده بود خورديم و بعدش هم ساعت ۳ برگشتيم خونه و تا شب هم كه چند بار با ددا صحبت كرديمIn Love

چهارشنبه

چهارشنبه هم از صبح بلند شديم و نهار خورديم چون خيلي دير بلند شديم بعدش هم ميخواستيم بريم فشم كه مهمون اومد دداش ددا بود تا ساعت ۵ كه همش مهمون بازي بود بعدش مامان و باباي ددا گفتن ما نميام شما خودتون برين فشم البته من دوتا خيلي ميترسيديم اونجا بريم و شب هم بمونيم ولي براي اينكه بايد عادت كنيم بعضي وقتا تنها بريم حاضر شدم رفتم خونه خودمون و دوش گرفتم و بعدش ددا اومد تو راه كلي مرغ و گوشي ميوه و خوردني خريديم ساعت ۹ رسيديم هوا تاريك خيلي ترسناك بود ولي بروي خودم نياوردم خلاصه شام هم ددا درست كرد بعد از صرف شام  ساعت ۱۲ خوابيديم

سه شنبه

سه شنيه مثل هميشه از صبح شركت اومدم ولي ساعت ۱ رفتم خونه مرخصي و اونجا كمي به خودم رسيدم و ساعت ۳ با مامان رفتيم خريد لي خريد كرديم من براي ددا جونم يك پيراهن تامي يك شلوارك يك صندل و يك ست كيف و كمربند وكروات گرفتم مامي هم يك بلوز و شلوار رسمي خيلي شيك خريدند

بعدش هم من يك مانتو خوشمل براي خودم خريدم  اموديم خونه ساعت  ۶ بود زودي كادو ها رو پيچونديم  بعدش من حاضر شدم و رفتم خونه ددا اينا تو راه رفتم گل فروشي كه در حدود ۴۵ دقيقه معطل شدم يك گل خوشگل هم خريدم بعد رفتم خونه ددا اينا

اونجا اول از همه به عشقم تبريك روز مرد رو گفتم و بعد به پدر جانشون  توي را هم مژگان زده بود كه حتما مشب باهاشون بريم بيرون به ددا گفتم اون هم گفت كه ميريم خلاصه كمي نشستيم و جاتون خالي شام خورديم بعد خواهر ددا اومد براي تبريك به پدر جان همراه با كادو براي ددا و پدر كه ساعت ۱۰ بود دوباره مژگان و مهدي زنگ زدند كه بيان ما منتظريم ما هم حاضر شديم و البته سعيد اومد دنبالمون و  رفيتيم پارك پرديسان تو راهم بچه ها كباب گرفتن اونا شام نخورده بودند ماهم بستني خريديم تا ساعت ۲ اونجا بوديم ساعت ۲ هم راه افتاديم به سمت خونه و زودي گرفتيم خوابيدم

دوشنبه

از صبح شركت خبري جر كار نبود بعد ازظهر با دوتا از دوستام رفتيم ميني سيتي و رسالت براي خريدHippieHippieHippie ددا هم ميخواست بره استخر  رفتيم من كمي وسايل جهيزيه خريديم بعدش هم برگشام خونه و ددا زنگ زد و فوري پرسيد تا اين موقعه كجا بودي  البته ساعت ۸ بود من هم كمي توضيح دادم بعد باهم در مورد عروسي صحبت كرديم ما هنوز هيچ كاري نكرديم برام دعا كنيد خيلي ناراحتم تا ساعت ۱۰ با ددا صحبت كردم بعدش كمي وكوكوسبزي خوردم و زودي غش كردم

 

 

راستي روز مرد چيكار كنم ؟

چي بخرم براي ددا جونم  

يكشنبه

ديروز اولين ماهگرد عقدمون بود ا

اول صبح با اس ام اس عشقولانه شروع شد

بعدش هم كه ديگه كلي كار داشتم و سرم خيلي شلوغ بود داشتم ديگه ميمردم

بعد از ظهر هم بعد از شركت رفتم جمهوري كه لباس عروس ببينم ولي هيچي خوب نديدم

حالا من چيكار كنم دارم ديونه ميشم ولي در عوض ۱ بلوز خوشمل براي خودم خريدم و رفتم به سمت خونه توراه هم موبايلم قطع شد به علت بدهييييييييييييي

 

بعد از كمي استراحت ددا زنگ زد و گفت ماميشون برام دلمه درست كرده و بنده اعزلم شدم به اونجا  خلاصه راه افتادم و رفتم از اونجا يي كه من معمولا باك ماشين خالي ۳ تا پمپ بنزين وايستادم براي بنزين كه هر كدوم متاسفانه ۱ مشكلي داشت خلاصه بزور و باترس خودمو رسوندم فكر كنم داشت هوا ميسوزند ماشين  تو راه يك كيك بناسبت اولين ماهگردمون خريدم خيلي ناناز بود  بعد از كلي توراه معطل شدن رسيدم و البته ددا نبود رفته بود تعميرگاه

خلاصه ۱۰ دقيقه نشسته بودم كه ددا جونم اومدددددددددددد بعد باهم شام خورديم و لي خوش گذشت بعد از شام هم كيك باچاي به به چه خوشمزه بود

نصفي از كيك موند به درخواست ددا بلند شديم و كيك رو برداشتيم و رفتيم خونه خواهر شوشو جاتون خالي اونجا هم در حد مرگ خورديم و خنديديم شب هم ددا گفت نرو و من هم موندم  صبح هم زود بيدار شدم اول رفتم پمپ بنزين و بعدش هم خونه ي دوش گرفتم و اومدم شركت For YouFor YouFor YouFor YouFor YouFor YouFor YouFor YouFor YouFor You

شنبه

ديروز از صبح اومدم شركت هي يكمي ار ميكردم يكمي شكلات ميخوردم بعدش تا بعد از ظهر همش كار داشتم ولي چشمتون روز بد نبينه از ساعت ۳ تا ساعت ۵ داشتم با دوستم شادي حرف ميزديم من كه اصلا متوجه زمان نبودم شادي به من گفت ساعت ۵ حاضر شو برو خونه  من يهو بخودم اومدم و زودي حاضر شدم كه برم  تو راه هم خيلي خسته بودم فكر كنم تا خونه همش خواب بودم بعد كه رسيدم خونه مثل سنجاب رفتم تو يخچال نشستم و كلي ميوه خوردم بعدش مثل شلمان گرفتم خوابيدم ساعت هفت بامامي وساني رفتيم خريد تو راه ساعت ۸ ددا زنگ زد و گفت ۹ مياد دم خونه  كه بريم خونه مژگان اينا من هم وسطاي خريد بودم و بي خيال شدم و برگشتم خونه و حاضر شدم و ددا اومد دنبالم البته با مهدي و سعيد بود و رفتيم خونه مژگان اينا اونجا تا ساعت ۲ بوديم كلي خنديديم و خوش گذشت

رراستي دقت كرديد فقط ۱ ماه تا عروسي من مونده و من هنوز هيچ كاري نكردم حتي خونه هم نگرفتيم  ديشب مژگان و مهدي ميخواستن من و ددا رو بخاطر اين ريلكسي شهيد كنن

خلاصه فعلا كار هارو ليست كرديم

تالار هم كه فعلا گرفتيم ميمونه باقي قضايا تروخدا برام دعا كنيد كاشكي اين روزا به خوبي تموم بشه

پنج شنبه

پنج شنبه از صبح كه بلند شدم سرم خيلي ديد ميكرد بعد از صبحونه دوباره گرفتم خوابيم ساعت ۱۱ يكهو ديدم خواهر شوشو زنگ زده و ميگه بيمارستام دم خونه ما اومده بعد هم من خيلي اصرار كردم ولي نيامد خونمون بعد من حاضر شدم و رفتم بيمارستان اونجا تا ساعت ۱ بودم وبعدش ميخواستم برسونمش كه نذاشت اومدم خونه و رفتم حموم و حاضر شدم بريم مجلس ختم انعام واييييييييييييييييييييييييييييييييه چه قدر سخته تو اين مجلسها لباس انتخاب كني خلاصه اينطوري حاضر شدم و رفتم Arabic Veilاول رفتم دنبال مامان شوشو و جاري خانم و باهم حاضر شديم و رفتيم Arabic VeilArabic Veil )وسطي منم( توي مراسم داشتم ميمردم از گرما آخه برقا رفته بود و بعد هم برگشتيم خونه حدود ساعت ۶ ددا گفت عروسي همكارش دعوته ولي فقط همكاراي مرد هست بدون خانوم هاشون آخه تو لاله زار انگار رسمه كه بعضي وقتها فقط آقايون همكار دعوت شن من هم تا شنديم بلند شدم و گفتم ميرم خونمون تو هم برو عروسي خلاصه با حالت قهر اومدم خونه تو راه زنگ زد و خواست حرف بزنه كه من قاطيييييييييييي با داد و بيداد هرچي تونستم بهش گفتم

خلاصه ساعت ۸ رسيدم خونه البته انقدر توراه گريه كرده بودم كه كل صورتم از آرايشي كه ردم بودم سياه بود  بعدش گرفتم خوابيدم تا ساعت ۹ يكهو ديدم خبري از ددا نيست فوري زنگ زدم خونه ببينم رفته يا نه كه مامان گوشي رو برداشت و گفت نه نرفته و گرفته خوابيده من هم كه ناراحت زود حاضر شدم و سر ۱۰ دقيقه رسيدم خونه ددا اينا خلاصه بعد از كلي ناز كشيدن بچم گفت من اصلا نميخواستم برم ميخواستم باهم بريم بيرون كه تو يهو رفتي من يكهو نادم شدم و پشيمان از زود تصميم گرفتنم خيلي نارحت بودم از كارم خلاصه شب رو اونجا موندم و باهم آشتي كرديم و لي خيلي ناراحت بودم به خاطر اين مسئله انقدر شلوغ كرده بودم و به خودم قول دادم ديگه باهاش دعوا نكنم

فردا صبح هم بعد از كلي شلوغ بازي بيدار شديم بعداز صرف صبحونه ددا گفت بريم ويلاي فشم من هم ه از خدا خواسته فوري با مامان و باباي ددا گفتيم بيان كه گفتم نميان بعد ددا گفت تو برو خونه ماشين رو بزار خونه به مامان اينا بگو حاضر شن من ميام كه بريم فشم

خلاصه من رفتم خونه اول دويدم رفتم حموم بعد حاضر شدم و من ددا و مامي و ساني (خواهرم)امير و حميد (برادرهام ) رفتيم فشم خيلي توراهي خنديديم اونجا هم بنده شدم يك آشپز و يك ماكاروني فرد اعلا پختم و همه هم تعريف كردن ظهر هم مي خوابيديم و بعدش با مامان و ساني رفتيم از ده مي خريد كرديم و اومديم شام هم ددا درست كرد ساعت ۱۰ نيم راه افتاديم كه ۱۲ رسيديم خونه ولي توي راه انقدر با ددا خنديديم كه حد نداره خيلي خوش گذشت جاتون خيلي خالي هوا عالي بود خلاصه جمعه هم به خوشي تموم شد واقعا خدارو شكر شب هم بعد از مرتب كردن وسايلهام زودي خوابيدم البته از ددا بابت تمام محبتهاش تشكر كردم

چهارشنبه

چهارشنبه از صبح شركت بودم تا ساعت ۱ بعد با دوستم مرخصي گرفتيم و رفتيم بازار تو بازار كلي خريد كرديم Red Hairهرچي چيز خوشگل ديدم خريدم بعدش بعد از ظهر هم ساعت ۶ رسيدم خونه داشتم ميمردم از خستگي  بعد به همين شكل افتادم رو تخت و ساعت ۸ با زنگ ددا بيدار شدم خلاصه كمي حرفيديم In Loveبعدش هم من كمي اتاقم رو مرتب كردم به كارهاي شخصيم رسيدم و ساعت ۱ هم لالا كردم

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog