نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط doda
ديروز از صبح اومدم شركت بعد از شركت هم چون خيلي خسته بودم زودي رفتم خونه و خوابيدم تا ساعت ۶ نيم بعدش بلند شدم و رفتم شلواري كه براي ددا خريده بودم رو عوض كردم و ددا زنگ زد و گفت برم خونشون
من تندي گازشو گرفتم و رفتم اونجا جاتون خالي خيلي خنديديم و خوش گذشت شب هم اونجا بودم صبح زود اومدم خونه و الان شركت هستم
امروز خيلي تو فكر هستم ما تالار براي ۲۳ مرداد گرفتيم ولي هنوز هيچ كاري نكرديم باورتون ميشه
البته ددا ي مشكلي داره اون حل بشه بقيش حل ميشه برام خيلي دعا نيد خيلي ناراحت هستم
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط doda
پنجشنبه هم از خواب بلند شديم و ددا گفت با مامان اينا زنگ بزن كه بيا اينجا من هم زنگ زدم مامان اينا براي نهار اومدند خلاصه نهار خورديم كمي خوابيديم عصر هم رفتيم كوه خلاصه كلي خنديديم خوش گذشت كلي عكس انداختيم
http://i34.tinypic.com/2aiqavn.jpg
http://i34.tinypic.com/346nxnn.jpg
و خلاصه شب هم جاتون خالي آبدوغ خيار خورديم شب هم تا ساعت ۲ ددا و ساني و امير و حميد داشتند با ددا بازي ميكردن من هم كه ساعت ۱۲ خوابيدم
جمعه هم از صبح كه بيدار شديم كمي خونه رو تميز كرديم و بعدش نهار مامان درست كرده بود خورديم و بعدش هم ساعت ۳ برگشتيم خونه و تا شب هم كه چند بار با ددا صحبت كرديم
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط doda
چهارشنبه هم از صبح بلند شديم و نهار خورديم چون خيلي دير بلند شديم بعدش هم ميخواستيم بريم فشم كه مهمون اومد دداش ددا بود تا ساعت ۵ كه همش مهمون بازي بود بعدش مامان و باباي ددا گفتن ما نميام شما خودتون برين فشم البته من دوتا خيلي ميترسيديم اونجا بريم و شب هم بمونيم ولي براي اينكه بايد عادت كنيم بعضي وقتا تنها بريم حاضر شدم رفتم خونه خودمون و دوش گرفتم و بعدش ددا اومد تو راه كلي مرغ و گوشي ميوه و خوردني خريديم ساعت ۹ رسيديم هوا تاريك خيلي ترسناك بود ولي بروي خودم نياوردم خلاصه شام هم ددا درست كرد بعد از صرف شام ساعت ۱۲ خوابيديم
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط doda
سه شنيه مثل هميشه از صبح شركت اومدم ولي ساعت ۱ رفتم خونه مرخصي و اونجا كمي به خودم رسيدم و ساعت ۳ با مامان رفتيم خريد لي خريد كرديم من براي ددا جونم يك پيراهن تامي يك شلوارك يك صندل و يك ست كيف و كمربند وكروات گرفتم مامي هم يك بلوز و شلوار رسمي خيلي شيك خريدند
بعدش هم من يك مانتو خوشمل براي خودم خريدم
اموديم خونه ساعت ۶ بود زودي كادو ها رو پيچونديم
بعدش من حاضر شدم و رفتم خونه ددا اينا تو راه رفتم گل فروشي كه در حدود ۴۵ دقيقه معطل شدم يك گل خوشگل هم خريدم بعد رفتم خونه ددا اينا
اونجا اول از همه به عشقم تبريك روز مرد رو گفتم و بعد به پدر جانشون
توي را هم مژگان زده بود كه حتما مشب باهاشون بريم بيرون به ددا گفتم اون هم گفت كه ميريم خلاصه كمي نشستيم و جاتون خالي شام خورديم بعد خواهر ددا اومد براي تبريك به پدر جان همراه با كادو براي ددا و پدر كه ساعت ۱۰ بود دوباره مژگان و مهدي زنگ زدند كه بيان ما منتظريم ما هم حاضر شديم و البته سعيد اومد دنبالمون و رفيتيم پارك پرديسان تو راهم بچه ها كباب گرفتن اونا شام نخورده بودند ماهم بستني خريديم تا ساعت ۲ اونجا بوديم ساعت ۲ هم راه افتاديم به سمت خونه و زودي گرفتيم خوابيدم 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط doda