تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

سه شنبه

ديروز از صبح شركت بودم و كار

در طول روز هم با چند تا از دوستام صحبت كردم

ساعت ۵ ددا زنگ زد و گفت ماشين نداره و بايد پياده بره خونه  بعدش من گفتم ميرم خونه و چيزي بر ميدارم و يرم دنبالش آخه ددا تو لاله زار مغازه داره  بعدش هم من مثل جت رفتم خونه و گردنبندم رو برداشتم و رفتم دنبال ددا سر لاله زار كه رسيدم ددا گفت ۱۰ دقيقه ديگه مياد من هم كه عشق خريد و نزديك كوچه برلم ماشين رو پارگ كردم و رفتم كمي خريد كردم

بعد ددا اومد و راه افتاديم به سمت خونه البته تو ي راه تو منيريه يك بستي فروشي هست كه بستني هاش عاليه رفتيم بستني خريديم و خورديم بعدش توراه هم براي خونه بستني خريديم و برديم داديم به مامان ددا بعدش من ددا هم رفتيم كادوي روز زن رو كامل كرديم و يك زنجير خوشمل  و برگشتيم خونه ددا اينا اونجا فوري گردنبند رو انداختم  و هي خودمو لوس ميكردم بعدش جاتون خال فسنجون خورديم و كم كم حاضر شديم بريم خونه ما ددا با من اومد به سمت خونه ما يك ربع اونجا بوديم و چون خودش ماشين نياورده بود زنگ زد به سعيد ساعت ۱۱ شب كه بياد دنبالش اون هم اومد و ددا جانم رفت و بعدش من هم مي اتاقم رو جمع كردم راستي من شارژر دوربين رو گم كردم دعا كنيد پيدا شه و گرنه خودمو ميكشم شب هم بعد از تلفن بازي گرفتم خوابيدم به عبارتي غشكردم

دوشنبه

ديروز از صبح شركت بودم تا ظهر هم خبري نبود ظهر خيلي خوابم ميومد نيم ساعت خوابيدم بعدش هم ساعت 5 از شركت رفتم بيرون چه قدر هواگرمههههه توي خونه استراحت كردم حدود ساعت ۷ هم ددا زنگ زد و گفت با سعيد دوستشون داره مياد دم خونه بريم فرحزاد من هم تندي حاضر شدم خلاصه ددا زنگ زدم من هم رفتم پايين ديدم سعيد و ددا و امير برادرم دارن به ماشين كثيف من ميخندن     من هم بهشون ميخنديدم بعدديگه با امير خداحافظي كرديم و رفتيم فرحزاد جاتون خالي شامي خورديم و چاي و شاتوت و چه قدر خنديديم و خوش گذشت شب هم واقعا خسته بودم ساعت ۱۱ نيم من دم خونه پياده شدم و كشان كشان رفتم بالا همه اونجا منتظر من بودند و بعدش ددا زنگ و باهم صحبت كرديم دلم براش تنگ شده بود و بعدش هم لالا كرديم NightNightNight

 

 

يكشنبه

امروز هم اول صبح شركت كار كار كار

بعدش تا بعدازظهر هم چند باري مژگان زنگ زد و شام دعوت كرد ولي ددا گفت نمي ريم من هم گفتم اطاعت بعدش هم ايشون دستور دادند كه بنده برم خونشون

من هم رفتم ديدم به چه شلوغ پلوغه بعد سلاو عليك خواهر شوشو و بچه ها مامي بابا و ددا بعدش هم شام بسيار خوشمزه خورديم بعدش با ددا رفتيم بالا و كلي حرف زديم و خنديديم بعدش هم من به مامي اس ام اس زدم وشب اونجا موندم صبح هم خيلي زود بلند شدم و راه افتادم امدم خونه كه بيام شركت الان هم شركت هستم خبري نيست بي حوصلهههههههههههههههههههههHippieHippieو در حال خدمت به خلق خدا Computer دعا كنيد زود ۵ بشه حوصله ندارم

شنبه

شنبه هم صبح زود اومدم و دم در شرت هم خدارو شكر جاي پارك بود بعدش هم تو شركت همش كار همش كار

بعد از شركت رفتم مولوي يكسري از وسايلي كه خريده بودم رو عوض كردم و كلي وسايل ديگه هم خريدم كلي خوشحال وخندان برگشتم خونه گرفتم خوابيدم تا ساعت ۹ كه ددا زنگ زد و باهم صحبت كرديم شب هم لالا

جمعه

صبح زود ما رو بيدار كردند بعد آقايون وارد شدند من كه خواب بودم اصلا حس بيدار شدن نداشتم

ديديم بقيه اومدن ميگن شوورت داره دنبالت ميگرده يهو من از خواب بلند شدم ديدم ددا جونم وايستاده و منتظر منه خلاصه صبحونه رو هم ميل كرديم و بعدش با ددا رفتيم يك دوري اون اطراف زديم بعدش راه افتاديم دسته جمعه خونه ييكي از فاميل ها بعدش راه افتاديم به سمت تهران توي راه هم كلي زيتون و لواشك و .... خريديم از قزوين به اين ور هم چون ددا خسته بود من نشستم بعدش كه رسيديم دم خونشون من ميخواستم برم كه ددا گفت نرو و رفتيم بالا و مي باهم استراحت كرديم البته اولش اينطوري بعدش French Kiss بعدش هم لالا .

ساعت ۸ بود از خواب بيدار شديم من شام خوردم و بعدش حاضر شدم و رفتم خونمون كلي هم دلم براي مامي و ساني تنگ شده بود بعداز كلي صحبت گرفتم و لالا كردم

اسمايل 1

      HelloHangingPhotographerNightHeart Smile Arabic VeilRed HairChefHippieHippieHippieHairdoWhite HairQueenBaby GirlBalloonsYahFlowerShark IslandSunTornadoGotchaDoggyFlowerSurpriseRuminateFlowerFor YouKissFrench KissSighIn LovePainterFartingCoffeeInvisibleComputerSuperheroGeminiSagittariusLibra CapricornBeggingClownComputerReading a Book

 

پنج شنبه

سلاممممممممممممممم
خوبيد روز پنج شنبه بعد از 10 بار زنگي كه به ددا زدم خلاصه حاضر شدم و رفتيم شمال البته با ماشين من چون ماشين ايشون دست برادرشون هست كه ماشين ندارندالبته من اصلا به روي خودم اين مسائل رو نميارم خلاصه توي راه خيلي خيلي خنديدم و خوش گذشت البته با كلي شيطوني اين اولين مسافرت ما بود ولي براي مراسم ختم بود مهم نيست

تو راه مامان شوشو زنگ زدند و گفتند منتظر ما هستند ۲ ساعت هم منتظر ما بودند خيليييييييييييييييي ولي توراه خوش گذشت

بعد ديگه رسيديم پيش مامان اينا و ناهار اونجا كتلت خورديم و بعدش راه افتاديم به سوي مجلس ختم

اونجا ي كه ما رفتيم نزديك رشت بود ولي نه هواي دم دار نه هواي گرم

هوا بي نهايت عالي بود خيلي خوشگل بود انگار يك تكه از بهشت اونجا بود

ما هم هي جيم ميزديم مي رفتيم بيرون

يهو بچه برادر رضا حالش بد ش و قرار شد من و ددا ببريم دكتر واي كه چه قدر توراه دكتر خنديديم برگشتني هم چون من عشق چيتوز موتوري هستم ۴ بسته خريديم و خورديم  بعد ددا منو نزديك مسجد پياده كرد و رفتم مسجد غافل از اينه دور دهانم پفكي شده Arabic Veil

خلاصه مادر شوشو كلي ميخنديد از دست منو كارهاي ددا

شب هم زنونه مردونه كردند و ما دور شديم از هم ولي اس ام اس بازي به راه بود.

چهارشنبه

از صبح تو شركت خبر خاصي نبود من هم همش دارم به اين فكر ميكرم  كه شما برم با ددا يا نه

ولي تقريبا تصميم گرفته بودم نمي رم تا بعد از ظهر كه خبري نبود ولي يهو مژگان زنگ زد و گفت شام حتما بريم اونجا من هم به ددا زنگ زدم باهاش در ميون گذاشتم اون هم گفت خبر ميده خلاصه تا اون خبر بده من هم بعد از شركت تا قيطريه رفتم آرايشگاه خلاصه خوشگل كردم و اومدم بيرون ساعت ۷ و خبري از ددا نبود خلاصه رفتم خونه و خوابيم ددا ساعت ۸ نيم زنگ زد و گفت حاضر شو دارم ميام بريم فرح زاد البته به مهدي و مژگان هم خودش زنگ زده بود من هم كه تنها بودم خونه بلند شدم حاضر شدم كه دوباره زنگ زد و گفت ترو خدا كمتر آرايش كن خلاصه من قاطي كردم خيلي گريه كردم و ناراحت شدم دوباره ددا زنگ زد و گفت چون ديشب برات كيك نخريدم برات كيك بگيرم من هم گفتم نه خيلي ناراحت بودم  من كه زياد آرايش نمي كنم

بعدش ددا اومد البته سعيد دوستمون هم بود تو راه مژگان زنگ زد و گفت براشون مهمون اومده و نمي تونن بيان ماهم رفتيم فرحزاد و شام خورديم جاتون خالي خيلي خوش مزه بود تا ساعت ۱۱ نيم اونجا بوديم كه مامي من زنگ زد و احضار شدم به خانه خلاصه تو راه به ددا گفتم كهشمال نميام اون هم عصباني شد خوب دوست نداشتم برم زور كه نيستشب هم با عصبانيت رفت خونه  

d0da

doda

d0da

http://d0da.blogfa.com

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم در تاريخ 23 خرداد ماه امسال بعد از حدود يكسال و نيم دوستي با عشقم عقد كرديم به اميد خدا بزودي هم داريم عروسي ميكنيم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم ) روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog