نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط doda
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط doda
بعد از ظهر بعد از شركت هم ددا گفت بيا اينجا يعني مراسم ختم از اونجايي كه اصلا حسش نبود من نرفتم و با مامي رفتم خريد 
بعدش هم كه تا ۱۲ از ددا خبري نبود فقط آخر شبي زنگ زد و گفت فردا رو حتما مسجد برم 
من هم قول دادم ه بامامي حتما مسجد رو ميرم بعدش ديگه لالا كرديم
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 توسط doda
بعد از برگشتم از خونه ددا اينا تا ساعت 5 گرفتم خوابيم از فشار غم و اندوه آخه بعد از اين همه ذوق و شوق حالا بايد بريم تالار پس بديم خلاصه ساعت 5 بيدار شدم كمي ميوه خوردم ساعت 6 ددا زنگ زد و گفت برم خونشون كه باهم بريم مراسم ختم البته چون خسته بود گفتم تو بخواب من ساعت 7 ميام خلاصه ساعت 7 رسيدم اونجا و باهم حاضر شديم رفتيم مراسم ختم توي مراسم همه 1 آدم غريبه نمي دونم چرا اينطوري نگاه ميكنند خلاصه اونجا بوديم تا ساعت 12 كه برگشتيم خونه ددا اينا من ميخواستم برم خونه كه گفت خيلي ديره به مامي زنگ بزن بگو فردا ميري
خلاصه شب رو اونجا موندم و فردا صبح چون بايد ميومدم سركار خيلي زود را افتادم به سمت خونه راستي استعفا رو هم فعلا كنسل كردم
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 توسط doda
چهارشنبه از شركت كه داشتم ميرفتم خونه ماشين دو ر ميدون فاطمي خاموش شد و ديگه روشن نشد زنگ زدم به امير برادرم و ماشين رو برديم تعميرگاه و 60 تومان ناقابل خرج برداشت هفته پيش هم 100 تومان خرج كردم
خلاصه ديگه پيش مژگان نتونستم برم و زنگ زدم و عذرخواهي كردم
شب هم زود خوابيدم فرداش هم رفتم شوش و مولوي كلي خريد جهيزيه كردم تا بعد از ظهر كه خبري نبود كه به ددا زنگ زدم گفت زن باباش تو كما رفتن من هم كه خيلي حالم گرفته شد داشتم ميمردم تا 8 كه ديگه خبري نبود بعدش به ددا زنگ زدم گفت مياد خونمون ولي خيلي حالش بد بود بهش گفتم من ميام اونجا
خلاصه راه افتادم رفتم خونشون ديدم بله بچم خيلي حالش بده بلندش كردم بردمش دكتر و اونجا سرم بهش وصل كردند خلاصه باكلي ناراحتي برگشتيم خونه البته اومديم خونه حالش خوب شد و هي مامان گلي تشكر ميكرد و ميگفت عروس گلم كه اومد حال پسر خوب شد
صبح روز جمعه ساعت 7 صبح خبر دادند بله اون خانم فوت شدند من چون حالم خوب نبود اومدم خونه و ددا اينا رفتند بهشت زهرا و من موندم و يك دنيا غم از خونه ددا اينا تا خونه خودمون گريه كردم
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 توسط doda